بديع الزمان فروزانفر

46

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

وجود او را مىبيند ، اين اوصاف ممكن است ديدار ناگهانى مولانا و شمس تبريز را در نظر خوانندهء دور نگر مجسّم سازد . استقبال و پذيرايى به آخر رسيد و شاه طبيب را به بالاى سر بيمار برد و او مانند طبيبان جسمانى تمام شرايط معاينه را رعايت كرد و رنج او را بيمارى دل تشخيص داد . ذكر عشق خاطر عشق آموز مولانا را بر مىانگيزد تا بىاختيار چند بيتى در وصف آن عشق كه مُكَمِّلُ روح و غايت پرواز انسانيّت است بسرايد ولى اين عشق كه اصطرلاب اسرار الهى است چندان وسيع و بىنهايت است كه در عبارت نمىگنجد و تعبير و وصف بدان محيط نمىگردد زيرا هر تعبيرى از معنى و صورتى كه در ذهن محدود شده است حكايت مىكند و تا معنى محدود نباشد قابل تعبير نيست پس بيان و اظهار درين مورد سبب پوشيدگى و اختفاست و آن بهتر كه عشق را به خود او بشناسيم مانند آفتاب كه اشراق انوارش معرّف اوست و اگر چه سايه از آن نشانى مىدهد ولى سايه خود آن جاست كه آفتاب نيست . اين بحث ضمناً انتقادى است از روش اهل استدلال و متكلّمين كه از اثر مىخواهند بمؤثّر پى ببرند ولى مولانا اين نقد لطيف را بسط نمىدهد زيرا لفظ آفتاب كه معادل شمس است به زبان عربى او را به ياد معشوقش كه از دست رفته است يعنى شمس تبريز مىاندازد و از باب حقّ صحبت سالها ، بحسب ظاهر و يا از باب جوشش عشق نهانى ناچار بايد كه از شمس تبريزى كه نور حقست ياد كند ليكن از فرط مستى و اضطراب قادر نيست كه آن چه در دل دارد بگويد و شرح اين هجران را بوقت ديگر مىگذارد ، وقت ديگرى كه در تمام مثنوى چند نوبت بيشتر ميسّر نشده است تا به اجمال از هجران شمس ناله بر آرد زيرا غيرت معشوقيّت حسام الدّين كه جاذب اسرار است او را به معشوق نخستين باز نمىهلد و با وجود اصرار باطنى خود مولانا يا بعضى يارانش كه مايل بوده‌اند پرده از راز شمس